روشنایی

“این کسان، شاهان را تحمل می­کنند، قیصران و ساتراپان را که بین ایشانند می­پذیرند، اما حقیقتی را که من به آنان تعلیم دادم نپذیرفتند. پیام زندگانی را که به آن­ها رساندم نشنیدند.”

روایت های گوناگونی از آخرین لحظه­های حیات مانی، این نابغه­ی زمانه­ی خود، این پیامبر رأفعت و گریزان از هر پیشرفت و خدمت دنیوی، این زندیک و جادوگر و شاعر و هنرمند و نقال و طراح، این خلیفه، امام، پیر، قطب، مراد و مرشدِ خیل انسان‌های وامانده و گریزان از اجتماع، وجود دارد اما همه­ی آن­ها، در این سخن که با توطئه و تزویر کریتر و به دستور بهرام شاه، مانی دستگیر و زندانی گشت، کشته و تکه‌تکه شد، مشترکند. چنان­که همه­ی مانویان، به ویژه سرایندگان مرثیه‌ها یا زبورهای مانی، در یک اندیشه با هم مشترکند

قیمت: 20 دلار آمریکا

“ای سرآغاز عدالت

به صدای این رنجیده گوش فراده

نجات­بخش من، ای کامل

ای روشن پاک دامن

روان مرا به خود فراخوان

به بیرون از این مغاک

تو مرا رسالت دادی

و فرستادی …

به استغاثه‌ام (گوش کن)

بی درنگ

رها کن این اسیر را از چنگ

کسانی که چیره­اند

براو.

زنجیر شده را از زنجیرهایش رها کن.”

سرود بالا از آنِ یک مانوی قبطی است که در چند صد سال پیش می­زیسته است و شعرهای زیر از آن شاعر- نقاشی است فنلاندی، معتقد به روشنایی نجات­بخش در زمان حال:

“دراین بلندی

نورست و سایه

سپاس به تو که به نرمی

خوردی به آستین من

 

نه من

پرنده­ای در قفسم

و نه تو

تو خود آمدی

چونان روشنایی بامداد پاییزی

اکنون بخشی از منی.”

یا

“در سیر جاریِ فکرم

سیل نور و روشنایی را در مه بی هوشی می­بینم

عقابی بزرگ در هر سوی آسمان می­چرخد

می­خواهد بیاید به سراغم

 

هم می­ترسم و هم نه

دیدنی زیبا

چشمانش می­خندیدند

پرهای طلایی، قهوه­ای­اش

نور را انعکاس می­دادند

ناگهان در کنارم فرود آمد

شادان از وصل عقاب را نوازش کردم

چنگ­های بزرگش در تنم فرو شد

و مرا به آسمان برد

به خود آمدم

به روشنی بلور.”

همین ذهنیت در اثرهای شهاب­الدین سهروردی، مشهور به شیخ اشراق هم دیده می­شود. به باور سهروردی، زندگیِ انسان، آغاز و پایانی هم­سان دارد.

انسان هم­چون هر فلک یا هر سیاره در چرخش است. هم­چنان که هر سیاره در بیرون از زمان، در “تهیگی” بوده است، انسان نیز یک دور، در میان این “دنیا” (جهان مادی – تاریکیِ با کرانه) و جهان مینوی (زمان بی کرانه – روشناییِ بی کرانه)، در “تهیگی” به سر می­برد و تلاش می­کند از این “زندگی برزخی” بگذرد. چرا که باور دارد هستیِ گیتیانه یا سپهر که تن زروان است، از زایش بی­کرانکی (زمان) می­آید و در کرانه­مندی یا با کرانگی شکل می­گیرد. آن­چه بالقوه بود دارد، بالفعل می­شود. از زمان بی­ کرانه، زمان با کرانه آشکار می­گردد و انفعال یا سکون ابدی به فعل یا حرکت می­انجامد.

  • پدید آورنده :