داستان های غریبِ غربت

مجموعه داستان: “داستان‌های غریب غربت” نوشته «محمود فلکی» که ارشاد اجازه انتشار آن را نداده بود، به عنوان عیدانه به همه‌ی دوستان هدیه می‌دهیم.

مجموعه داستان “داستان‌های غریبِ غربت” که سه فصل دارد، زندگی در کمپ‌های پناهندگی آلمان یا هر گوشه‌ی دیگر جهان را توصیف می‌کند.

داستان‌ها در سه بخش تنظیم شده‌اند:

در بخش نخست، داستان‌هایی آمده است که به فارسی نوشته شده‌اند.

در بخش دو.، داستان‌هایی آمده‌اند که نخست به آلمانی و بعد به فارسی ترجمه شده‌اند.

در بخش پایاانی هم داستان‌هایی آمده‌اند که از جنس دیگری هستند.

شناسنامه کتاب

نام کتاب                                         داستان‌های غریبِ غربت

نوع ادبی                                        داستان کوتاه

نویسنده                                           محمود فلکی

نوبت چاپ                                       چاپ اول

سال انتشار                                     1396 / 2017

صفحه‌آرایی                                    نشر آفتاب

طرح روی جلد                                 بردیا کوشان

ناشر                                                 نشر آفتاب

شابک                                               1544680149-978

قیمت                                               9 دلار آمریکا

برای خرید کتاب به آدرس‌های زیر مراجعه کنید: چنانچه پیش از این هم گفته‌ایم، بهترین و ارزان‌ترین راه خرید، سایت نشر آفتاب است.

ایمیل نشر آفتاب:

aftab.publication@gmail.com

سایت نشر آفتاب

www.aftab.opersian.com

 

سایت CreateSpace

www.createspace.com/7007421

سایت آمازون

www.amazon.com

بخش کوتاهی از یکی از داستان‌های کتاب:

“شما و همسرتون در مجله از یگانگی و هماهنگی در زندگی‌تان صحبت کردین. این درست، ولی اصلن لحظه‌هایی در زندگی‌تون نبوده که شما یا همسرتان فکر کرده باشین که به خاطر اختلاف فرهنگی بعضی چیزها رو متفاوت می‌فهمین؟ هیچ سوء‌تفاهمی بین شما پیش نیومد؟” 

– نه…، منظورم اینه که چرا، فقط رو چیز‌های جزئی.

– مثلن چی؟

کمی به فکر فرو رفت، دستی به موهای کم‌پشت جوگندمی‌اش کشید و گفت: “بوسه!”

– درست شنیدم، بوسه؟

فکر کردم حالا مشکلات جنسی با همسرش را شرح می‌دهد. هیجان‌زده شدم.

– آره، بوسه! خانمم مرتب از من می‌خواست که ببوسمش. همه جا، در خیابون، در اتوبوس یا مترو، در جشن‌ها … می‌دونی چیه؟

– نه، نمی‌دونم.

نمی‌دانم از کجا این “نه، نمی‌دونم” سُر خورد و بیرون زد. از این تکیه کلامش که هی می‌گفت “می‌دونی چیه” هیچ خوشم نمی‌آمد. باید مواظب تعادل روانی‌ام باشم. خوشبختانه متوجه‌ی فاز برآمدن ستیزه‌خویی من نشد و ادامه داد:

– می‌دونی‌چیه؟ باید با شرمساری‌ام مبارزه می‌کردم. می‌دونین که در ایران یک چنین صحنه‌هایی در خیابون پیش نمی‌آد. شایسته نیست. مردها چرا، همه‌جا هم‌دیگه رو می‌بوسن. خانمم وقتی این خودداری اخلاقی‌ام را دید، گفت که حتمن دیگه دوستش ندارم. سعی کردم حالیش کنم که بوسیدن خیابانی ربطی به عشق ما نداره.

وسط حرفش می‌پرم و می‌گویم “ولی خانم من هم می‌خواست…

می‌پرسد: “شما ازدواج کردین؟”

– بله، نه…، منظورم خانم سابقمه. اون ولی آلمانی نیست، ایرانی‌یه. زنها این‌جور چیزها رو زودتر از مردها یاد می‌گیرن. اولین درسی که یاد گرفته بود، همین بوسیدن خیابونی بود. منظورم اینه که این‌جور چیزها ملیت نمی‌شناسه. زن‌ها معمولن می‌خوان که شوهراشون آنها را همه جا ببوسن. فکر می‌کنم یه جور نمایش هم باشه. 

– آره، شاید! آن‌طور که خانمم منو در جاهای عمومی می‌بوسید، نمونه‌اش رو در خونه سراغ نداشتم. یه‌بار بهش گفتم، این‌طور که تو پیش می‌ری، بهتر نیست که تختخواب‌مونو همه جا با خودمان حمل کنیم؟ احساس کرد که بهش توهین کردم. اما این “گستاخی” من نتیجه داد؛ دیگه در جاهای عمومی نخواست که منو ببوسه. جالب اینه که حالا در این سن و سال من دلم می‌خواد که او همه جا، به‌ویژه در رستوران منو ببوسه.

– پس حالا خیلی احساس خوشبختی می‌کنه، چون‌که بالاخره به آرزوش رسید.

– نه، این‌طور نیست. حالا میگه که این کار در سن ما شایسته نیست. من اصلن اینو نمی‌فهمم.

 

  • پدید آورنده :