نامه

مجموعه داستان «نامه»

نویسنده: مرجان ریاحی

 

انتشار هر اثری که وزارت ارشاد جمهوری اسلامی ایران آن را قابل نشر نمی‌داند، سنگی است به شیشه‌ی عمر دراز سانسور در ایران. داستان نامه از وزارت ارشاد مجوز چاپ نگرفت و نشر آفتاب با انتشار آن سنگی دیگر بر شیشه‌ی عمر سانسور زده است.

مجموعه داستان «نامه» شامل سه داستان ” نامه”، آقای معلم” و “پشت به آفتاب” می‌شود که هر یک زاویه‌ای از زندگی اجتماعی امروز ایران و بویژه زن ایرانی را به تصویر می‌کشد.

شناسنامه کتاب:

نام کتاب                                             نامه

نوع ادبی                                             داستان

نویسنده                                                 مرجان ریاحی

نوبت چاپ                                             چاپ اول

صفحه‌آرایی                                          مهتاب محمدی

طرح روی جلد                                       صبا بنایی

اجرای جلد                                             نادیا ویشنوسکا

ناشر                                                        نشر آفتاب

شابک چاپی                                            1545280416-978

برای تهیه کتاب می‌توانید به یکی از آدرس‌های زیر مراجعه کنید:

قیمت: 10 دلار آمریکا یا معادل آن در سراسر جهان.

ایمیل نشر آفتاب

Aftab.publication@gmail.com

 

سایت نشر آفتاب

www.aftab.opersian.com

 

سایت آمازون

www.amazon.com/Letter-Short-story-collection-Persian/dp/154528041X/ref=sr_1_1?s=books&ie=UTF8&qid=1493743056&sr=1-1&keywords=letter+riahi

 

سایت Createspace

www.createspace.com/7081554

 

بخش‌هایی از داستان نامه:

حالا که همه چیز را به‌ آتش کشیده‌ام، حالا که دارد از همه چیز عقم می‌گیرد، حتا از خودم، حالا که به‌ آخر خط رسیده‌ام، نیاز دارم برای تو بنویسم. فکر نمی‌کنم هنوز از این ماجراها خبری به گوش تو رسیده باشد. تو همیشه ‌از همه چیز کمی‌ فاصله داری. همه چیز را که نوشتم، شاید تو هم عقت بگیرد. اگر چه همه‌ی آنچه که در دل دارم نوشتنی نیست.

گیجم. نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم. اصلن نمی‌دانم از کجا شروع شد! از روزی که عروسی کردم! از روزی که فرهاد را به دنیا آوردم!… یا شاید از همان روزی که خودم به دنیا آمدم! نمی‌دانم از کجا شروع شد. شاید اگر می‌دانستم… نه… نه دانستنش چیزی را تغییر نمی‌داد. من شهامتش را نداشتم. شهامت اینکه همه چیز را از همان شروع به آتش بکشم. آن موقع هیزم کمتری داشتم ولی حالا دیگر همه چیز نابود شده‌است. همه‌ی دار‌و‌ندارم هیزم این آتش شد.

***

تا زمانی که ‌اتاق خوابمان جدا شد، سه یا چهار بار بیشتر با  باقر نخوابیده بودم. هنوز تصویر کاملی از یک ارتباط جنسی نداشتم که وضع بدنم و روانم تغییر کرده بود.

حرارتی که مرا به طرف باقر می‌کشید ناگهان در نقطه‌ای زیر شکمم جمع شده بود. موجود کوچکی در من رشد می‌کرد و من هیچ احساسی نسبت به‌ او نداشتم. مشکل می‌توانستم باور کنم حامله‌ام، بیشتر فکرمی‌کردم مریض شده‌ام. مریضی که با بزرگ شدن شکمم، روز به روز بزرگتر می‌شد.

***

باقر بیشتر شب‌ها دیر می‌آمد و بعضی شب‌ها اصلن نمی‌آمد و در یکی از آن شب‌ها شهروز بی خبر آمد. فرهاد خوابیده بود و شهروز در نور کمرنگ ‌هال در مورد یوگا توضیح داد. من نمی‌شنیدم. فقط حرکت لب‌های صورتی او را در میان ریش و سبیل دو روزه‌اش می‌دیدم.

بعد از هفت روز، مثل این بود که هفت سال است همدیگر را می‌شناسیم. صندلی‌اش را عوض کرد. کنار من نشست. مثلن تلاش کرد یکی از حرکت‌های یوگا را آموزش دهد. دست‌هایش روی گردنم و سپس روی سینه‌هایم لغزید. ممانعتی نکردم. انگار در خلا بودم، یا در آغاز چیزی شبیه تولد.

حس خوبی زیر پوستم جاری شد، چیزی که تا آن لحظه تجربه‌اش نکرده بودم. گردنش بوی خوبی می‌داد. معنی یکی شدن را فهمیدم. آن لذت ناشناخته‌ای که پیش از ازدواج کورکورانه به دنبالش می‌گشتم، بالاخره کشف کردم.

با چشم‌های قهوه‌ای حریصش بدون اینکه پلک بزند، نگاهم می کرد. در نگاهش شادمانی کودکانه‌ای نهفته بود. هرگز مردی این چنین نگاهم نکرده بود و من در آن لحظه فهمیدم چقدر به‌ آن نگاه نیاز داشته‌ام. همه‌ی آنچه را که باقر در دادنش به من ناتوان بود، شهروز به من داد. او حتا خال بسیار کوچک زیر سینه‌ی چپم را دید. آن را بویید و بوسید، مثل یک گل.

بعد از تجربه‌ی آن لحظه‌های ناشناخته ما تا سپیده‌ی صبح با هم حرف زدیم. شهروز روی تخت دراز کشید درست جای باقر. در آن لحظه چقدر دلم می‌خواست مال هم بودیم. دوستش داشتم و مطمئن بودم که دوستم دارد اما هرگز، تا آخرین دقایق ارتباطمان کلمه‌ای در این مورد رد و بدل نشد و راستی چرا نگفتیم؟

 

  • پدید آورنده :