نه سنگی، نه گوری

نشر آفتاب منتشر کرد:‏
نه سنگی، نه گوری
نویسنده: عشرت رحمان‌پور
کتاب «نه سنگی، نه گوری» مجموعه داستان است در 90 صفحه. داستان‌های این مجموعه به ‏ساختار کنونی درون و بیرون خانه و خانواده می‌پردازد و به ژرفای آن چه‌هایی تیزبینانه نگاه ‏می‌کند که از چشم بسیارانی پنهان مانده است. عشرت رحمان‌پور با زبانی نرم و ساده و خالی از ‏هرگونه تکلفی به نهان‌گاه خانه و خیابان رفته و در پایان هر داستان، خواننده را بی آن که ‏دعوت‌نامه‌ای برای او فرستاده باشد، فرامی‌خواند تا داستان‌های بعدی را بخواند. زبان بی‌زبانی و ‏ساده نویسی یکی از دشوارترین چالش‌های پیش روی هر نویسنده‌ای است. اما نویسنده مجموعه ‏داستان «نه سنگی، نه گوری» به خوبی از پس این دشواری بر آمده و توانسته است خواننده را با ‏خود و متن همراه کند تا هر مخاطب داستانی جدید با تخیل خود بسازد که ادامه‌ی داستان ‏نویسنده است. ‏

یکی از داستان‌های کتاب: ‏
باران بند آمده بود

تا چشم‌هاش گرم می‌شد از خواب می‌پرید. سردش بود. دست روی پیشانی بچه گذاشت، گرم بود. خیالش راحت شد. پتو را ‏این‌ور و آن‌ور بچه کیپ کرد و پاشد. رفت پشت پنجره. باران نم‌نم می‌بارید و زمین خیس بود. تک‌و‌توک سایه‌هایی توی خیابان ‏دیده می‌شد. سوز سردی از درزهای پنجره تو می‌زد. از سرما چندشش شد. پرده را کشید و شعله بخاری را زیاد کرد. نشست کنار ‏بچه و زانوهاش را بغل گرفت.‏
‏«کم بدبختی داشتم…»‏
سیگاری آتش کرد.‏
‏«داره یک ماهش می‌شه، هنوز نه اسمی‌ داره نه شناسنامه‌ای، اگه افتاده بود…»‏
به هر راهی زده بود که بیندازدش و از شرش خلاص شود، اما نشده بود. بچه سفت چسبیده بود به رحمش و کنده نمی‌شد و ‏نشد. ‏
سیگار را روی قوطی کبریت خاموش کرد. به پشت دراز کشید روی زمین و نگاهش ماند روی بازی سایه روشن شعله بخاری ‏روی سقف اتاق. بغض کرد.‏
‏«اگه داده بودمش به اونا…، چند دفعه سرایدار پیرشونو فرستادن؟ چرا قبول نکردم؟ دلم نیومد؟ بیخود. شاید برا این طفلکی ‏بهتر می‌شد، برا منم…»‏
پاشد. کیفش را که کنار دیوار بود کشید جلو. زیپ کیف را کشید و دمرش کرد روی زمین. قاطی خرت و پرت‌هاش دنبال ‏چیزی گشت.‏
‏«چیکارش کردم اون آدرس لعنتی رو؟»‏
بچه ونگی زد.‏
‏«حتمن گشنه‌شه.»‏
بغلش کرد.‏
‏«آخه باهات چیکار کنم. خودم ندارم بخورم چه جوری شیکم تورو سیر کنم؟ همین روزاس که صاحبخونه جل و پلاسمو بریزه ‏تو کوچه. تنها که باشم یه خاکی تو سرم می‌ریزم، اما با تو…»‏
بچه را گذاشت روی زمین. بلند شد. جوراب‌هاش را که چین خورده بود روی ساق‌هاش، بالا کشید.‏
‏«اصلن باباداراش چه گلی به سر باباننه‌هاشون زدن که تو بخوای به سر من بزنی؟»‏
شال کهنه‌ای را دور کمرش پیچید. مانتوش را پوشید و ژاکت رنگ و رو رفته‌ای را روی مانتو تنش کرد. روسری پشمی‌را زیر ‏گلوش گره زد و بچه را پیچید لای پتو و بغلش کرد.‏
‏«دل‌دل کنم که چی بشه؟»‏
کفش‌هاش را پوشید و در را باز کرد. بچه چشم باز کرد و کجکی به زن نگاه کرد و چشم‌ها را بست. زن از اتاق بیرون آمد. ‏راهرو تاریک بود. صاحبخانه لامپ‌های راهرو را باز کرده بود. کورمال رسید دم در. در را با احتیاط باز کرد و پا گذاشت توی کوچه.‏
باران تندتر شده بود. صدای ریز و یکنواخت چکه‌های باران روی برگ‌های خشک چنار و سوزنی‌های کاج، آهنگ مرگ می‌زدند.‏
قارقار کلاغ‌های آواره در باران از گوش‌هاش گذشت و روی مغزش خط کشید. ترس برش داشت. تنگی و تاریکی کوچه مثل ‏فشار قبر می‌چلاندش. پا تند کرد و از پیچ کوچه تنگ و تاریک افتاد توی خیابان.‏
نفس بلندی کشید و صورت بچه را به سینه‌اش فشرد. قیل‌و‌قال کلاغ‌ها دور شده بود.‏
زیر بالکن خانه‌ای ایستاد. گوشه پتو را از روی صورت بچه کنار زد. خواب بود. تند‌تند نفس می‌کشید و گاهی چانه‌اش ‏می‌لرزید.‏
هیچ‌کس توی خیابان نبود. چند خیابان اصلی و فرعی را رد کرد. خیس شده بود و سرماسرماش می‌شد. آب از لبه روسریش ‏می‌چکید. خیابان سرد و ساکت زیر پاش کش می‌آمد و سرما موذیانه زیر پوستش می‌دوید.‏
نشانی باغی که دیوارهاش زیر برگ‌های پیر و چرک پاپیتال پنهان بودند، توی دستش مچاله شده بود.‏
‏«اگه پیداش نکنم چی؟»‏
باغ در انتهای یک خیابان فرعی بود. جلوی در باغ که رسید بچه را گذاشت روی سکوی زیر باران‌گیر جلوی در. آن‌جا باد و ‏باران به بچه نمی‌خورد. کنارش نشست.‏
صدای زوزه سگ‌ها از پشت دیوار باغ بلند شد. انگار حضور غریبه‌ای را پشت در بو کشیده بودند. قلبش تند می‌زد و پاهاش ‏رمق نداشتند. دست به دیوار گرفت و ایستاد.‏
‏«اینا پولدارن. اینجا تو ناز و نعمت بزرگ می‌شه. نه مثل خودم بدبخت و دربه‌در.»‏
کوبه در را به صدا درآورد. عوعوی سگ‌ها بیشتر شد. دوباره و سه‌باره در را کوبید و گوش خواباند. صدای کشیده شدن ‏کفش‌هایی را که به در نزدیک می‌شدند شنید. سگ‌ها از صدا افتادند. صدای پا نزدیک‌تر شد. هول افتاد به جانش.‏
‏«نکنه عوضی اومده باشم.»‏
بچه را بغل کرد و در پناه دیواری پنهان شد.‏
کسی در را باز کرد. پیرمردی قوزی با چراغی کم‌سو در قاب در پیدا شد. سگ‌ها پشت سرش دم تکان می‌دادند و بو ‏می‌کشیدند و پوزه‌هاشان را به در و دیوار می‌مالیدند. پیرمرد چراغ را بالا گرفت و دور و بر را نگاه کرد.‏
زن جیغ خفه‌ای کشید و در نور کمرنگ چراغ پیرمرد سرایدار را شناخت.‏
پیرمرد گوش تیز کرد و تا وسط کوچه آمد. چیزی ندید. ناسزاگویان برگشت توی باغ. در را بست. زن نفسش را که در سینه ‏نگه داشته بود با صدا بیرون داد. باران بند آمده بود. آسمان صاف شده بود. تک سرما شکسته بود و هوا سوز نداشت. بچه را به ‏سینه چسباند، پیشانی‌اش را بوسید و راه آمده را برگشت.‏

بهای کتاب 8 (هشت) دلار آمریکا یا معادل آن در سراسر جهان است. ‏
برای تهیه کتاب می‌توانید به یکی از آدرس‌های زیر مراجعه کنید. دوستانی که در ایران هستند ‏هم می‌توانند با ارسال ایمیل به نشر آفتاب نسخه محافظت شده‌ی پی دی اف کتاب را دریافت ‏کنند. قیمت کتاب در ایران 4000 تومان است. ‏
پست الکترونیکی نشر آفتاب
Aftab.publication@gmail.com
سایت نشر آفتاب
www.aftab.opersian.com
سایت آمازون
www.amazon.com
سایت چاپخانه: ‏CreateSpace
https://tsw.createspace.com/title/7786732‎

  • پدید آورنده :